یه خیابون بهشتی...
بزرگواران معصوم مدفون در دیار عراق منت نهادند و بار دادند... به کرامت آنان بود که باری دیگر رخصت دیدار عنایت کردند.
دعایمان کنید که در این ایام نه به قدر ظرفمان، که بی اندازه کوچک است، بلکه به قدر کرامتشان عطا کنند و بازمان گردانند... باشد درهایی بر رویمان باز گردد که هیچ نمی دانستیم وجود دارد و باید خواست!
دیدارشان اکسیژنی است برای زندگانی روح...
آبی است گوارا برای سیراب شدن
و رزقی است پر برکت جهت رشد کردن...
اما به آن شرط که دل ما نیز گم کرده راه و مرده نباشد که نتواند از چنان آب و طعام و اکسیژنی بهره مند شود... مرده برود و مرده بازگردد... پناه بر خدا
با ما خواهید بود... و روز عرفه شما نیز هر کجا بودید به معرفت یادمان کنید.
دلتان گرم و آرام...
روحتان زنده و خدایی
ملتمس دعای خیر شما
دعا گویتان: هلیا و لیلا
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۹ ساعت ۲:۲۸ ب.ظ توسط هلیا...
|
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.