در حسینیه ی دل سینه زنی است...

مکه
غدیر
عشق به حیدر
مباهله
کم کم صدای زنگ غم انگیز قافله
سربسته گویمت تو فقط روضه گوش کن
ناموس اهل بیت کجا... شمر و حرمله.............
***
کم کم دارد فرا می رسد. دو ماهی که برای برخی ملال آور است و برای برخی هیجان آور... برای برخی معرفت انگیز است و برای برخی غم انگیز.
اینک...
دور از نگاه به این و آن...
دور از پرسش ها و اما و اگرها...
به خود بنگریم...
ما... چه کاره ایم؟
قرار است چه کنیم برای کسی و کسانی که جان و مال و ناموس و زندگی و آبرو گذاشتند... آن هم برای ما!
اگر زمانی کسی برای ما کاری کند ... نه چندان با ارزش... تا ابد خود را به او مدیون می دانیم و دوست داریم در شرایطی خاص جبرانی کنیم و تشکری.
حال...
نه یک جان...
نه یک خانواده...
هفتاد و دو جان...
کودکی شیرخواره...
اسارت خانواده ها و نوامیس..
شلاق و سیلی و خار بیابان
تشنگی و شمشیر و سم اسب...
این ها... همه ... برای اینکه نمیرد آن خط و مسیری که من و تو را به اوج می رساند و زندگی ابدی مان را در ملکوت تضمین می کند. همه برای شادی ابدی ما!! عجبا!!
چه باید کرد؟
لباس مشکی بر تن؟
پرچم مشکی بر در؟
نذری؟
رفتن به مجالس؟
زیارت عاشورا؟
گرفتن مجلسی هرچند کوچک در خانه؟
سیاه پوش کردن خانه؟
بازداری گوش و چشم از گناه؟
چه کنیم تا دست کم به ارباب مان بگوییم: وفاداریمان از حیوانات دست آموز خانگی کم ندارد؟!
می فهمیم... گرچه قاصریم...
می فهمیم... گرچه دست بسته ایم...
این صدای تپش قلبم نیست
درحسینهء دل سینه زنی ست
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.