روزهایت بارانی!
دیشب بارانی بود.
جای هرکس که زیر باران نبود خالی...
جای هرکس که در کوچه پس کوچه ها... بی دلیل یا با دلیل قدم نمی زد خالی...
جای هرکس که دلش نگرفته بود... خالی
جای هرکس که تا به حال عاشق نشده بود... خالی...
دیشب اینجا بارانی بود.
به آیینه ات اگر نگاهی انداخته باشی...
اگر احیانا به جای آن چه دلت می خواهد...
به جای افکارت... رؤیاهایت...
به جای دوست و آشناها...
به جای اوهام و تخیلاتت..
"خودت"...
"خود خودت" را دیده باشی...
شاید برنجی!
شاید خشمگین شوی...!
شاید با آیینه قهر کنی...
کمتر پیش می آید لبخند بزنی... آن هم بار اول... وقتی با غریبه ای مثل خودت رو به رو می شوی!
غریبه نیست... نگاه کن!
سال هاست در وجودت پنهان شده و تو بی خبری! نگاه کن!
مباد روزی آید که چشم بر او بدوزی و هیچ نبینی... هیچ حس نکنی... هیچ نشنوی...
یا جور دیگری ببینی... کسی را ببینی که هیچ کس نمی بیند و ندیده است...
کسی که تو نیستی...- این را دیگران می گویند-...
مباد روزی آید که فریب خودت را بخوری ... آیینه را اگر بشکنی به از این است که خودی را در او ببینی که آیینه نشان نمی دهد... تو نشان آیینه می دهی.
روزهایت................ب ا ر ا ن ی............


چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.