روزت... عیدت... تولدت...
برخلاف گذشته...
اکنون که قلم به دست می گیرم؛ بعد از مدت ها حس می کنم چیزی برای فاش کردن یا اثبات کردن به تو مهربانم ندارم.
مثل هوا شده است این زندگی... این دوستی برای ما که هیچ به یادمان نمی آید که زمانی نبود؛ زمانی غریبه بودیم و هیچ در مخیله مان نمی گنجد که شاید زمانی نباشد!!
این دوستی... زندگی... نمی دانم این رسم باهم بودن؛ نعمتی بی همتاست از سوی پروردگارمان که باید چندچندان قدرش را بدانیم و در پیشگاه وجود نازنینش ثابت کنیم که لایق بودیم.
روزت...
عیدت....
تولدت مبارک
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ ساعت ۱:۱۲ ب.ظ توسط هلیا...
|
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.