شاید از خودم در فرارم ، شاید از عشق

عشقی که روزگاری به پایش می افتادم تا چند لحظه ای میهمان قلبم باشد،   اما حالا .... دیگر دیر شده است  هلیا!  

تو می خواستی زمانی زمین را با آسمان گره بزنی ، پیوندی که دو عالم را با خود داشته باشد و اینک تازه می فهمی که زمین با آسمان  خصومتی دیرینه و بهبود ناپذیر دارد .

تنها آخر شبها  می توانستی با یک نگاه به آسمان لحظه ی برخورد زمین و آسمان را نظاره گر باشی . مثل گذشتن شب از خط صبح یا صبح از مرز شب. اما این فرصت هم حالا دیگر زیاد بدست نمی آید، می ماند تنهایی که مدتی بود با تو قهر کرده بود.  همان غربت صمیمانه ای که گه گاه از تو سراغ می گرفت، نمی دانم چه کرده بودی که فراموشت کرده بود و در پی آن قلم که همیشه بعد از بوسه زدن به آن به کرنشش وا می داشتی.

......حالا... پس از آنهمه دوری، بی وفایی، و جدایی هنگامه ، هنگامه ی  وصل است. بازگشت غربت، تنهایی و قلم این سه یار قدیمی بهایی دارد که گرچه سخت... اما ناممکن نیست.

حالا بعد از آنهمه فراق... دلتنگی دوباره احوال پرس تو بود. غربت سراغت را می گرفت و فراق این بظاهر دوستانت را به رخت می کشید. دیر فهمیدی هلیا.... اما بالاخره فهمیدی. این آشنایی ها، این دور هم بودن ها... این دوستی ها و صمیمیت ها را به پای تو ننوشته اند، هرگز ننوشته اند، هرگز ننوشته اند،

اکنون بگریز. از تمام آشنایی ها، وصل ها، پیوند ها، بگریز از هرکه دوستش داری و هرکه می پندارد دوست توست. بگریز از وصل، از مهر، حتی از لبخند که آنها را برای تو طلسم کرده اند. بگریز از هرآنچه تو را با دل آرامی و دل گرمی پیوند می دهد که دروغ است دروغ، اینها کذب است برای تو. چون حبابی ناماندگار، باور نکن. تنها؛ پی جوی وفا و گرمی تنهایی هایت شو، غربتت را از دست نده و دل تنگی که دیگر جای خود دارد.

در این میان... اگر اشکی گونه هایت را نوازش داد، چه بهتر وگرنه گوشت از درد... دل های دل های دردمند و تنگ غافل نماند و شب......

شاید اگر به پایش بیفتی و قسمش دهی؛ باری دیگر، لحظه ی آشتی زمین و آسمان را به تو نشان دهد. قسمش ده؛ به پایش بیفت؛ لحظه ی آشتی کنان را ببین.