يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. يک روز عاقبت...

نه با سفری همچون سفر نادر            نه با کلامی چون کلام نادر... بل با مهربانترين لبخند......زيباترين پيام..... از دوستی خيالی    به همنشينی بدلی!

   چه کنم که در زندان زمان و مکان اسير و چهارميخم. قدرت تکانم نيست... شگفتا! خواهم رفت.... يک روز .... عاقبت.. شايد نه امروز و فردا... شايد نه آن سوی مرزها... اما خواهم رفت            به تو قول می دهم. اما نه آنگونه پيمانی که تو بارها بستی و شکستی!! من صد البته پيمان شکن نيستم اما راه شستشو دادن به چشم های مهربان را خوب می دانم. همچنان که چشمان ماه را طراوت بخشيدم! خوب يادت هست.

يک روز عاقبت خواهم رفت... به جايی که نه عقربی باشد و نه گژدم زرد.. نه خاری به صحرا و نه طوفانی در راه.

شنيده ام  در جايی دور مهربانی نشسته که دستم را خواهد گرفت و از رودخانه‌ی ميان راه خواهد گذراند... يک روز عاقبت خواهم رفت.

تنهايت خواهم گذاشت

...هی...مخاطب چشم های بی مقصد... چشم های بی منظره... چشم های منتظر بی نشان... چشم های بی نگاه.... چشم های بی گناه.