یک شاخه گل تقدیم تو
پرستار مهربان من!
آرام باش و گوش فرا ده همچون هميشه
امشب…. نه،…… اكنون هنگامهي دنبال كردن آن داستان دنباله دار هميشه نيست. امشب هنگامهي باز خراشيدن قلب نازك تو نيست.. كاري كه من در انجام آن خبره شده ام و تو چه صبورانه قلم بي پرواي مرا شكيب مي ورزي و گاه مشتاقي! نه… وقت براي آن هم بسيار است اما اينك اين قلم تنها مي خواهد نگاه نوازشگر پرستارش را بستايد و به مهرباني هاي بي دريغش آفرين گويد.
و بيماري ……. زنداني كه به چاربندت مي كشد و به شكنجه اي مدام رامت مي كند.
بيماري…… جلوهاي شگفت انگيز از آفريدههاي خداوندي.
بيماري….. نعمتي كه اگر نبود آدمي حاضر نبود از آن اوج اندكي پايين تر را بنگرد، خود را بشناسد و به ناتواني هايش بينديشد.
بيماري……….كه اگر نبود… كي آدمي مي توانست فرشته هاي پيرامونش را به ياد آورد؟ آدمي………هي آدمي………
هم اينك.. اين بيمار كه به پرستاريش لباس سفيد پوشيدي، دوست دارد به قدردانيت قلم بگرداند نه چيز ديگر… نه گله هاي ديروزي، و نه خواسته هاي (شايد بي پايان و بيجاي) فرداروز… كه وقت براي نگاشتن آن بسيار است. شايد هنگامي كه اندكي نامهربان تر بودي يا من دوست داشتم كه چنين باشي! پس اين چند واژهي سربه زير و مهرانگيز را اكنون غنيمت بشمار و سخت ترين واژگان را نيز تاب بياور. تا آن روز……… شب خوش.
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.