مرا بنگار!
اگر ميتوانستم بنگارمت كه ديگر اينقدر سرگردان و تنگ دل نبودم. مرا بنگر!! غريبه نيستم. با توام ديگر باتو…………….. و چه اندازه دل تنگ و چه اندازه منتظر.
نه اينكه بخواهم برگردي. نه اينكه بخواهم مرا بنگري. نه اينكه مراقبم باشي.. همهي اينها نه… تنها باشي…….. بماني……….. هرجا كه هستي باشي ولي بماني… هرجا كه هستي باشي ولي بماني نروي.
مينويسم و به خودم ميخندم. نميتوانم ننويسم. نوشتن با من متولد شد و در من رشد كرد و با من به خاك خواهد خفت. و تو و همهي آناني كه در چشمان من متولد شدند و جان گرفتند، و گاه هيچ نفهميدند كه با دل سرگشتهي من چه كردند به تراش اين قلم ساييده سر پرداختند.
آفتاب ميل به غروب ميكند و من در حال نوشتنم. وقت تنگ است و دل از آن تنگتر.
دنبال بهانه بودم تا به نزدت آيم. بهانه را يافتم و تو را نيافتم…
دل امروز سخت هواييت شده. هيچ سرش نميشود. آرام و قرارش نيست. چه كنم؟؟
گاه گاهي حس ميكنم تمامي تنديس هاي در آمد و شد قلب من واگوي يك واژهاند با جلوه هاي گوناگون هركدام يك رنگ از هزار رنگي كه ريشه در خاك دارد. هركدام يك ميوه و هركدام به سوي يك آماج. قلب مرا نشانه گرفتهاند و سخت ميزنند و مي اندازند. و من چه اندازه آرام دستانم را باز كرده ام و به اين تيرها لبخند خوش آمديد مي زنم. چه لذتي دارد. چه لذتي دارد… و تو دوست ناآشناي صميمي!! به من بگو عشق را چگونه معني مي كني؟ به من بگو عشق آمدني بود يا آموختني؟ به من بگو.. راز غم انگيز حيرت بخش دل دادگي و دل بري را………… منتظرم. حرفي بزن… سلام!
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.