افسانه بود!

افسانه بود که می گفتند عشقی هست که بی هوا می آید، بر بام سرت آشیانه می کند؛ زندگی ات را چنین و چنان می کند و تو می شوی ملکه ی رؤیایی قصه های فردا!

آری... بود! به مشق! مشق بود اگر فهمیده باشی؛ اگر باورت نشده باشد؛ اگر دریافته باشی... مشقی کودکانه، برای وقتی قد کشیدی و بزرگ شدی...

مشقی بود تا اگر در بزرگی سرمشق را دیدی؛ بتوانی باز شناسی کنی، بتوانی الگو را پیاده کنی، بتوانی مشق های کودکی ات را پاک کنی یا پاره کنی... در آن ها نمانی... فقط آن ها را نخوانی...

دلت نشکند نازنین کوچک من!

برای خودت می گویم... حقیقت را!

من ... حقیقت را مثل شکلات تلخ دوست دارم... می نوشم و می نوشانم.

رنجش جلایم می دهد...

کیف دارد آن گونه که ته دلم قنج (غنج) می رود.

اصلا بدون شکستن ... هیچ دلی دل نیست! قبول داری؟

بدون رنج بردن، بدون سرخوردگی... آوارگی... در به دری... هیچ عشقی... ع ش ق!

قبول داری یا نه؟

قبول کن!... قبول کن تا قلم را دوباره برگردانم به دل و میانشان خطبه ی عقدی بخوانم دائم....

به درد روزگار پیری و بی کسی می خورد.... اینگونه می گویند!!

بیا! بیا به سمت من تا مشق رنج در عشقی مشقی را بیاموزانمت...