زندگی گاهی اوقات نه اینکه سخت و غیر قابل تحمل... خسته کننده و کسالت بار می شود. انگار که دیگر حوصله ات از تکرار سر می رود و دلت یک هیجان... یک تنش می خواهد.
از این روست که می گویند انسان؛ آنگاه سالم است که بتواند برای خویشتن تنش آفرین باشد و آدمی هرگز به دنبال سکون و آرامش نیست!
جالب است... ساختار انسان به گونه ای است که آرامش را در تنش می جوید و شادی را در اضطراب!!
عجب تضادی! و همین تضادها بوده است تا به حال که زندگی را "زنده گی" کرده است.
من نیز به دنبال این تنش... این دردسر... این پویایی در جست و جو هستم.
از کجا بیابمش... آنی را که زندگی ام را "زنده" کند؟ حال آنکه می اندیشم دیگر مثل قدیم نیست که به اندک هیجانی.... روزها می ساختم و شادی ها می کردم.
با تو ام ای دلشوره ی شیرین!
با تو ام ای شادی غمگین!
با تو ام ای غم... غم مبهم!!
هرچه هستی باش ... اما کاش!!
نه!
جز اینم آرزویی نیست.
هرچه هستی باش... اما باش.
یاد مرحوم قیصر به خیر...
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.