سلام. 

زندگی گاهی اوقات نه اینکه سخت و غیر قابل تحمل... خسته کننده و کسالت بار می شود. انگار که دیگر حوصله ات از تکرار سر می رود و دلت یک هیجان... یک تنش می خواهد.

از این روست که می گویند انسان؛ آنگاه سالم است که بتواند برای خویشتن تنش آفرین باشد و آدمی هرگز به دنبال سکون و آرامش نیست!

جالب است... ساختار انسان به گونه ای است که آرامش را در تنش می جوید و شادی را در اضطراب!!

عجب تضادی! و همین تضادها بوده است تا به حال که زندگی را "زنده گی" کرده است.

من نیز به دنبال این تنش... این دردسر... این پویایی در جست و جو هستم. 

از کجا بیابمش... آنی را که زندگی ام را "زنده" کند؟ حال آنکه می اندیشم دیگر مثل قدیم نیست که به اندک هیجانی.... روزها می ساختم و شادی ها می کردم.

با تو ام ای دلشوره ی شیرین!

با تو ام ای شادی غمگین!

با تو ام ای غم... غم مبهم!!

هرچه هستی باش ... اما کاش!!

نه!

جز اینم آرزویی نیست.

هرچه هستی باش... اما باش.

یاد مرحوم قیصر به خیر...