فکر کنم دلم را گم کرده ام!
دل من از تپش افتاده است و دیگر به ندای آشنا واکنش نشان نمی دهد... یا آشنایی دیگر نیست؟!
نمی دانم...
این روزها که خود را تنها در حصار سیاهی های نقش شده بر سپیدی اسیر ساخته ام و گمان دارم که می توانم نقشی نو به زندگی زنم... سخت خسته ام!... باز این خاموشی و سکون و فشار ساعت های پیاپی خواندن و باز خواندن...فضا را بر نیشخندهای دلتنگی و بی رنگی باز کرده... کاستی های زندگی را به رخ می کشد.
دلتنگم...
چرا باید شرمگین باشم از اینکه بگویم دلتنگم...
دل تنگم تنگ هم صحبتی با دوستی اهل دل است... که نیست!
نیست...
نمی دانم...دل من دیگر با هیچ دلی خو نمی گیرد... یا دلی دیگر دل نیست؟!
غروری مبهم اجازه نمی دهد زبان بچرخانم و بگویم...
هی آسمان آبی زیبا
هی آفتاب روشن
ای کوه های سپید از برف البرز..
ای قله ی بلند دماوند...
ای صبح گرم...
ای شب سرد...
من... دلم تنگ کسی ... چیزی... جایی شاید... دلم تنگ است...
تنگ آن چه که نمی دانم اسمش چیست؟ رسمش کدام است؟ قرار است بیاید یا نه! رفته است...
می نویسم و خالی می شوم...
خالی که بشوم...پر می شوم... شاید!...
می نویسم و پاک می کنم.
می نویسم و گم می کنم.
می نویسم و فراموش می کنم.
آه ای قلم... دستانم را وامگذار...
قلبم را تنها مگذار...
بیا... می خواهم در آغوشت اندکی بیارامم...
تا بعد.
چه با وفا خانه ای است اینجا. کلبه ای مجازی و نیمه خصوصی برای اینکه بدانی هستی... بدانی می خوانندت... بدانی حتی اگر در دنیای واقعی تنهایی... حتی اگر روزی روی کره ی خاکی نباشی... جایی در فضا را اشغال کرده ای! و اینجا تویی... که خودت را ترسیم می کنی. خودت را می نگاری. خودت را می شناسانی و اثری از خود برجای می گذاری. تصمیم گرفتم اندکی طرح نگارشی این خانه ی دیرساخته را دگرگون سازم. از هم نشین همیشه همراهم که گه گاه مخاطب نوشته هایم بود درخواست کردم او نیز دست به کار نگارش گردد و به سادگی آنچه در ذهنش دور می زند را به نگارش درآورد... باشد برای روزهای دوردست. خاطراتی حک شده بر فضای مجازی از یک دوستی شاد و زیبا و صمیمی... دلگرم باشید و دلارام.